<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>من و ماهی کوچولوم</title>
<link>http://zendegienegin.blogfa.com/</link>
<description>کاش میشد عشق را تفسیر کرد...رنگ چشمان تو را تعبیر کرد....</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Mon, 21 Dec 2009 08:52:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>چیزی شبیه معجزه!!!</title>
<link>http://zendegienegin.blogfa.com/post-154.aspx</link>
<description>پایان روزهای رنگا رنگ و بی بدیل....پاییزهمیشه عاشق.... 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;رسیدن....روزهای برفی...زمستان سفید پوش ....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بهانه خوبیه.....برای یه شروع خاطره انگیز.....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پس...صبح زیبای سرده....شاید برفیتون به خیر و خوشی ...و یلداتون مبارک.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هفته گذشته تا امروز..یه هفته برفی وسرد بود در هلند.....در هلندی که اغلب زمستونهاش با باد سوزنده....و سرمای بدش...و بارون همیشگیش.....برف زیادی در بر نداشت...اما امسال....واقعا سال متفاوتی بود.....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هر چند...کریسمس...بدون برف....واقعا بی صفا است..&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;راستش رو بخواین...شاید درست نباشه که این و بگم....اما من شور و شوق رو اینجا بیشتر در سال نو میلادی و کریسمس....حس میکنم...تا عید نوروز خودمون...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چراغهای رنگارنگ خیابونها....و درختها ی خوشگل تزئئن شده. تو خونه ها......و حراج های واقعی فروشگاها...و خریدن کادوها....و دویدن و شلوغی مردم.....همش برام هیجان اوره.....و دوست داشتنی....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اما عید نوروز خودمون....نهایتا اگر همون روز سال نو رو مرخصی بگیریم...و دور هم باشیم...و مراسم رو از تلویزیون ایرانی نگاه کنیم.....برنامه خاصه دیگه ای نیست....و اینم یکی از بدیهای زندگی در غربته...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خلاصه این روزها...ما هم خودمون رو قاطیه این شلوغ بازی شیرین کردیم...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;جمعه...و شنبه و یکشنبه گذشته...رضا تو شرکتشون...برنامه shodag داشتن...و حسابی سرش شلوغ بود....جمعه که ساعت ۱۲ شب خونه اومد...و شنبه هر چی ازم خواست که باهاش برم...قبول نکردم...و ایلیا رو باهاش فرستادم...و خودم هم رفتم مرکزخرید....از حراجها...که هیچی نگم ...خیلی بهتره....محشر بود و عالی...اینجا بر عکس ایران...نزدیک سال نو...قیمت ها میشکنه...و ایران نزدیک سال نو...کمر مردم بیچاره.....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اما...یکشنبه...حسابی خوشگل کردیم...و با همسری همراه شدیم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و عجب که این کارها هر چند پیش پا افتاده...در مردها تاثیر بس شگرف داره....!!!!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot;&gt;میگی نه؟؟!!امتحان کن.&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/11.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;رفتیم...و حسابی خوش گذشت...و کلی به اقامون افتخار کردیم...که تو مملکت غریب...و بعد این مدت کوتاه...و با این زبون عجق وجق....اینهمه پیشرفتجات کرده....اما به خودش که هیچی نگفتیم. ترسیدیم یه وقت پر رو بشه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;برنامه جالبی بود...و فرصت بیشتر اشنایی با همکارهای هلندی رضا و خانواده هاشون رو بهم داد....ساعت های ۵ عصر میخواستیم برگردیم...و برای مراسم اخر شب و رستورانشون همراهی نکنیم....اما...با اصرار اونا منصرف شدیم و موندیم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ساعت  ۷ غیر پرسنل شرکت و خانواده هاشون...بقیه رفته بودن....و اقای رئئس خوش تیپ یه سخنرانی کوتاه کرد...و از پرسنلش به خاطر زحمتای این ۳ روز تشکر کرد...و بعد با هم رفتیم رستوران چینی...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;رستوران محیط گرم و خوبی داشت....غذا سلف سرویس بود..هر نوع ماهی و میگو و صدف و سوشی و قورباغه!!!و مرغ..قارچ و سبزیجات و پاستا...و برنج...تا سوپ و میوه و سالاد و دسر های شیرین خوشمزه...و بستنی های رنگا رنگ....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خیلی عالی بود...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و خوبتر اینکه اقا ایلیا حسابی بهش گذشت....چه تو شرکت...که  با تراکتورهای بزرگ و ماشین های کشاورزی غول پیکر بازی کرد...و چه رستوران...که فقط بستنی خورد و از محیط بازیش استفاده کرد..&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و از اون عالیتر....اتفاقی بود که من خیلی وقته منتظرش بودم...و دیشب نشونه هاش رخ داد.!!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دیشب همونجور که دور میز نشسته بودیم...داشتم...با خانوم یکی از همکارهای رضا صحبت میکردم...و ازم میپرسید چی کار میکنی و برنامه ات برای اینده چیه؟؟؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;منم گفتم که تصمیم دارم...درسم رو ادامه بدم...اما مشکلاتی دارم و براش توضیح دادم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این خانوم مدیر یک مدرسه بزرگه....و شوهرش که همکار همسر بنده است...مدیر فروش شرکتشونه...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این خانوم مهربون هلندی بهم گفت...اگه دوست داشته باشم...میتونم...در مورد کار تو مدرسه و رشته های مرتبطش...یه اطلاعاتی جمع کنم و اگر خوشم اومد......از همین حالا شروع کنم...و برای استاج (کار عملی)و کار روش حساب کنم....و خوشحال میشه که کمکم کنه....تازه اینجوری میتونم...صبح ها با رضا برم و عصر هم با خودش برگردم...چون مدرسه نزدیک محل کار رضا است....و اینجوری هم شانس کار دارم هم تحصیل....و بعد ها هم اگر خواستم...رشته دیگه ای رو بخونم...و خوبیش به اینه که کارم رو هم دارم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یعنی اصلا باورم نمیشه....فرصت به این خوبی ....خیلی ناباورانه..اومد جلوم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و فقط باید یکم تلاش کنم...تا بگیرمش......&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یادمه خیلی وقت نمیگذره از نوشتن پستم به اسم&quot; خوشبختی دور نیست&quot;و در اون باز از ارزوهام و هدفهای امسالم اسم بردم...تا روشون تمرکز کنم ..از بین اونها.ادامه تحصیل/و کار در اولویت قرار داشت.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حالا امروز....یه شانس طلایی جلومه....و یه ایده که میتونه من و به خواسته ام برسونه حتی زودتر از اون چیزی که فکرش رو میکردم....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بعد حرفهای اون خانوم...رضا بهم گفت...میتی...این یه شانس عالیه که نباید از دستش بدی...و باور کن همچین اتفاقایی کم پیش میاد که لقمه بزرگ درسته بدون زحمت بیاد سراغت .....!!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ولی من مطمئن بودم....حتما میاد....!!!!حتی اگه بزرگ باشه و اماده....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چون من خدای بزرگی دارم...که این ارزوها و خواسته هام براش خیلی کوچیکه....!!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چون اون بالا نشسته و مطمئنم چشمش به منه....!!!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چون داره حرفهام رو میشنوه...حتی اونایی رو که تو دلم میگم!!!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چون میدونه...من از اون بنده ها نیستم که نا امید بشم.....چون میدونه ولش نمیکنم.....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چون چند سالی میشه که امتحانم کرده...و امرزو میخواد نتیجه اش رو بهم بده.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ممنون خدایا...ممنون که همه جوره باهامی....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بیا و اینبار هم حق رفاقتت رو نشون بده....وسعم رو تلاشم رو اونقدر بالا ببر که دستم به اون ستاره روشن چشمک زن برسه و بتونم بگیرمش....یه بار دیگه منتظر معجزه ات هستم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دارم میبینم....دارم میبینم چشمک میزنی و با لبخندت بهم میگی....برو جلو...باهاتم!!!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;پ ن ۱:&lt;/FONT&gt;پست بعدی به یمن ۲سال و نیمگی ...یعنی ۳۰ماهگی شیطونک خونه ما...متعلق به جناب ایلیااست.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;با کلی عکس و خبر از چند ماه گذشته....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;پ ن ۲:&lt;/FONT&gt;shodag (نمایشگاهی ازهمه ماشین الات و ابزار الات کشاورزی در معرض فروش شرکت)&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;پ ن ۳:&lt;/FONT&gt;باهامون باشید مثل همیشه...و کلام مهربونتون رو که حکم کاتالیزور موفقیتهای من و داره....رو از من دریغ نکنید....دوستتون دارم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;                          &lt;IMG src=&quot;http://img167.imageshack.us/img167/7086/943kn9.jpg&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 21 Dec 2009 08:52:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=zendegienegin&amp;postid=154</comments>
<dc:creator>zendegienegin</dc:creator>
<guid>http://zendegienegin.blogfa.com/post-154.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>لواشک زرشک و ترشی خوشمزه زندگی.</title>
<link>http://zendegienegin.blogfa.com/post-153.aspx</link>
<description>در حالی که ترشی لواشک زرشک توی دهنم....حسابی بهم مزه داده...با خودم میگم دست لاله خانوم(جاری خاله ام)درد نکنه که از ایران واسم لواشک اورد....می ارزید به اینکه سختی ۲ساعت و نیم راه رفت و ۳ساعت راه برگشت رو اونم با یه بچه کوچیک و تنها به جون خریدم و رفتم دیدنش.... چشم رو شنی مامانش. ...لاله خانوم...برای مسافرت و به دعوت خانواده اش برای مدت یه ماه اومد هلند.....بماند که چقدر از اینجا خوشش اومد و فقط ارزو داشت یه روزی اینجا بتونه زندگی کنه.
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; یادمه از یک هفته قبلش....بد جور ۲دل بودم که برم یا نرم؟؟؟!!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از یه طرف دوست داشتم....برم....چون بدجور احتیاج به یه مهمونی زنونه فامیلی داشتم....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از یه طرفم  دفعه اولی بود که با ایلیا...این مسافت طولانی رو توی جاده (اتوبان)باید میرفتم یه شهر دیگه و تازه اشم..جایی بود که تا حالا نرفته بودم....و باید دنبال ادرس میگشتم....و رضا هم با گفتن حرفهایی مثل{نمیتونی بری!!!...نمیتونی ادرس رو پیدا کنی!!!! و با ایلیا تنها نمیشه رفت!!!!ولازم نیس بری.....}کلی تو دلم رو خالی کرده بود....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و اگر اصرارهای مامان نبود...۱۰۰٪قید رفتن رو میزدم.....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اما.....دوست داشتم با رفتنم هم به خودم و هم به رضا ثابت کنم که میتونم.....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تازه به اقا رضا لطف کردم صبح زود بلند شدم با ایلیا اول بردم رسوندمش سر کار ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; ساعت ۱۱ صبح به طرف مقصد حرکت کردیم....همون اول ایلیا رو نشوندم رو صندلیش و هر چی خوراکی بود رو گذاشتم جلوش تا اروم باشه....ورقه ای رو که رضا ادرس رو از اینتر نت گرفته بود رو هم گذاشتم کنارم...رفتم یه دسته گل خوشگل خریدم و زدم به اتوبان.....هوا خوب بود....با اینکه تو دلم استرس داشتم....اما اروم بودم.....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ایلیا هم ۱ساعت اول اروم منظره های بیرون رو نگاه میکرد و خوراکی میخورد.....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اما....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اخراش...که باید از اتوبان خارج میشدم....اقا ایلیا هی ازم اب میخواست و من حین رانندگی سعی میکردم لیوان ابش رو  بدم دستش...و باعث شد تابلو رو دیر ببینم...و نشد که خارج شم.....دلم بدجور اشوب بود....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مونده بودم چیکار کنم؟؟؟؟یه ۱۰ دقیقه ای همینجور رفتم و هی فکر کردم.....حتی به برگشت هم فکر کردم...اما رضا...اونوقت چی میگفت؟؟؟؟حتما میگفت دیدی گفتم نمیتونی....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بعد ۱۰ دقیقه تا بلو uit رو دیدم و از اتوبان خارج شدم و ماشین رو کنار یه نقشه بزرگ که هیچی ازش نمیفهمیدم پارک کردم....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از شانس منم پرنده پر نمیزد که ازش بپرسم...چطوری دوباره اون مسیر رو پیدا کنم....؟؟!!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بالاخره تصمیم گرفتم دور بزنم....واتوبان رو برگردم....اگر تونستم تشخیص بدم از کجا اشتباه اومدم که سعی میکنم راهی برای دور زدن پیدا کنم....اگر هم نه...که یه کاریش میکنم...و لی به هر حال باید دور زد....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خلاصه دور زدم...و اونروز برای اولین بار بود که فهمیدم....چه خوبه که اتوبانهای اینجا از هر ۲ طرف تابلو رو بهت میده...و من حسابی خوشحال شدم...و وقتی تابلوی مورد نظرم رو دیدم...انگار یه خوشبختی عظیم....جلو رومه....به هر صورت با پرس و جو...به موقع و خیلی خوب رسیدم به مقصد....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;رضا چند باری رو موبایلم زنگ زده بود...اما من که نمیخواستم بهش بگم راه رو گم کردم...جواب نداده بودم....بهش زنگ زدم و گفتم چون داشتم رانندگی میکردم ...نتونستم جواب بدم....ازم پرسید:کجایی؟؟نتونستی پیدا کنی؟؟؟و من با غرور گفتم..چرا...خیلی راحت بود...الان هم خونه اونام...و اون با تعجب چندین بار سئوالش رو تکرار کرد.&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بماند که اونروز بهم خوش گذشت که بعد مدتی تو یه جمع زنونه فامیلی بودم...و اون فامیلمون هم کلی خوشحال شد که از راه به اون دوری اومدم....وموقعی هم که برگشته بود ایران کلی از من پیش مامان تعریف کرده بود...&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/19.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ساعت۶:۳۰ شب تصمیم گرفتم برگردم...هوا تاریک شده بود و بارون به شدت میبارید....طوری که حتی درجه تند برف پا ک کن هم اثری نداشت....ادرس برگشت رو هم رضا برام نگرفته بود و بهم گفته بود از رو تابلوها خودت پیدا کن....&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/08.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;وقتی سر خیابون اصلی رسیدم...به تابلوها یه نگاهی انداختم..اسم شهرمون رو نداشت....منم یکی از شهرها رو که به همون طرفه رو انتخاب کردم...راه افتادم......&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خدا رو شکر ایلیا همون اول خوابش برد...وگرنه ترسم رو احساس میکرد....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;توی اون تاریکی...و شدت بارون...و بی تجربگی من....حس ارومی داشتم...انگار صندلی کنارم...خدا نشسته بود و باهام حرف میزد....گاهی واسه خودم اواز میخوندم....و گاهی فکر میکردم پمپ بنزین بعدی نگه دارم و صبر کنم...بارون بند بیاد....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اما از ترس بیدار شدن پسرک....منصرف میشدم....بعد ۲ ساعتی...که هنوز تابلو شهرمون رو ندیده بودم...کم کم داشتم شک میکردم که یه جا رو اشتباه اومدم....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اما بازم به راهم ادامه دادم...و خدا رو شکر کردم...که توی کشوری هستم که جای ترس نداره....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بعد مدتی که داشت یوا یواش دلهره دلم بیشتر میشد....چشمم به تابلو شهرمون افتاد....ذوق کردم و گفتم...باریکلا میترا.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بارون همچنان تند و یکریز میبارید...که من ۹:۳۰شب توی پارکینگ خونه  ماشین رو پارک کردم...نفس ارومی کشیدم...و سرم رو گذاشتم رو فرمون ماشین...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شکر که به خود م...و تموم تواناییهام شک نکردم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شکر که یه خدایی دارم...که پیشم نشست...تا من تنها نباشم......&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;وقتی در رو باز کردم....پسرکم چشمای قشنگش رو باز کرد...با خنده بوسیدمش...و دستش رو گرفتم و با هم رفتیم خونه...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;رضا بغ کرده رو مبل لم داده بود....جالب بود که توی این تاریکی و این بارون...نگران نشده بود و حتی یه بار هم زنگ نزده بود...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اما..این بغ کردن...چیزی از خوشحالی من کم نمیکرد.....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من به خودم قول داده بودم...که به جلو برم و بدون هیچ مانعی...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;در حالی که  هنوز ترشی لواشک توی دهنمه...و شیرینی خاطره اش توی ذهنم...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یه لبخند خوشگل میزنم و میگم....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من میتونم...........پس دوباره سلام زندگی.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;پ ن ۱:&lt;/FONT&gt;دیروز حال خوشی نداشتم....یه بدحالی عجیب ...سردرد و دل درد....حالت تهوع....طوری که افتاده بودم رو تخت و نای تکون خوردن نداشتم....ایلیا رو به ۱۰۰۰ بدبختی بردم مهد کودک....میترسیدم اگر خونه باشه با این حال من...فقط بشینه و تلویزیون ببینه..اونقدر حالم خراب بود که اصلا فکرم کار نمیکرد.....و بااینکه ایلیا اونروز شیفت ظهر بود ...اما من صبح برده بودمش...و ظهر که رفتم دنبالش...مربیش بهم گفت...خلاصه بردمش و برگشتم...رو تخت افتادم  و تموم  هذیونهای استفراغ شده ذهنم رو مرور کردم....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ساعت ۱۲ اونقدر بی حال بودم...که ارزویی نداشتم جز اینکه...یکی میبود الان بهش میگفتم بره دنبال ایلیا.....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اخ که چه سخته بی کسی....خدایا..هیچ بی کسی رو تو دامن مریضی ننداز که کل زندگیش کن فیکون میشه....امین.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ff3300&gt;پ ن ۲:&lt;/FONT&gt;جالب اینکه دیشب با این حال خرابم....از اونجایی که من یک مادرم....ساعت ۱۲ نصفه شب بلند شدم...و شیر ایلیا رو گرم کردم و بهش دادم...و همونجا کنار تختش نشستم تا تمومش کنه...و شیشه رو ازش بگیرم....صدای خور ..خور....جناب همسر رو میشنیدم و به این فکر میکردم....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من باید با اینحالم نصفه شبی بلند شم...و تازه....صبح هم اقای همسر بیدارم کنه تابراش صبحانه و غذای کارش رو اماده کنم...و ایشون دوش بگیرن....چون من زن خونه ام....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از اونطرف ایشون....خور و پفشون به راه و صبح میرن پشت کامپیوتر انلاین میشن و به حسابای شرکتشون میرسن.وبا ارامش کامل قهوه مینوشن...و ساعت ۱۲:۳۰ غذاشون رو در کنار همکارها میل میکنن.....و عصر ساعت ۶:۳۰ میان خونه. .و بی خبر از سر و کله زدن من با بچه.و..کلی کار خونه...میفرمایند...تو که از صبح تا الان به بهانه ایلیا خوابیدی...حالا پاشو برام شام و چایی و میوه بیار......چون ایشون مرد خونه ان.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;...و من با چشای خسته و مغز هنگ کرده.....فکر میکنم...راستی راستی کی بیشتر خسته است؟؟!!!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/26.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بعد با خودم میگم....عجب سخته زن بودن  .....میشنوی خدایا.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ff3300&gt;پ ن ۳:&lt;/FONT&gt;جالب تر  اینکه ...دیشب بنده خواب دیدم....در حال به دنیا اوردن یک بچه ام.....دکتر نیومده...و خواهر شوهر گرانمایه اینجانب میخوان بچه رو به دنیا بیارن&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/07.gif&quot;&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/26.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;القصه بچه به دنیا اومد....پسر بود...و من هی فکر میکردم اسمش رو چی بزارم...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و نمیدونم چطور شد که یکهو بهم وحی شد...بزارم..&quot;مهدی&quot;...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این رو هم بگم که در خواب بنده به جز این نی نی تازه به دنیا اومده و ایلیا خان....از قبل به دنیا اومده...۲تا دیگه هم پسر داشتم&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/08.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نتیجه اینکه:قراره تیم فوتبال باز کنم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اما جالب تر ترش اینکه....صبح در حالی که داشتم ایلیا رو حاضر میکردم تا ببریمش واکسن سری دوم انفولانزای خوکی رو بزنه....و فکرم...حول خواب دیشبم میچرخید و سعی داشت حلاجیش کنه.....رضا در اتاق رو باز کرد و گفت:میتی ...میدونی دیشب خواب دیدم....یه پسر دیگه به دنیا اوردی....که قدش از ایلیا بلندتره....ومن هی بهت میگم ...ببین میترا قد این پسرمون از ایلیا بلندتره.....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و حالا قیافه من :&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/07.gif&quot;&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/26.gif&quot;&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/21.gif&quot;&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/16.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و حالا تعبیر خواب من....توسط شما دوستان...........&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ff3300&gt;پ ن ۴:&lt;/FONT&gt;عمه بزرگم....۳تا دختر داره....اولیش &quot;سمیه&quot;از من ۱ سال کوچیکتره ...که یه سال بعد من هم ازدواج کرد و ۶ ماه پسرش امیر ارسلان از پسر من بزرگتره.....دختر دومیش&quot;سمیرا&quot;....۲سال از من کوچیکتره...که ۲سال پیش ازدواج کرد...و تازه پسرش به دنیا اومده و یادم رفته از مامان اسمش رو بپرسم....دختر سومیش &quot; المیرا&quot; که تقریبا هم سن داداش کوچیکه منه....حدودا ۱۷ /۱۸ سال......وقتی رفته بودم ایران....جشن عقدشون بود.......حالا....شنیدم....چند وقت پیش تصمیم گرفته بود...به جای جشن عروسی ...با شوهرش بره مکه.....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;وقتی مامان بهم گفت....گفتم...وا......مگه میشه خاطره جشن عروسی رو جایگزین چیزه دیگه ای کرد؟؟؟!!!حالا میشد بعدا با شوهرش بره مکه...اما شب عروسی یه باره........&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مامان گفت نمیدونم والا......البته منم خیلی دوست دارم تو هم بری مکه... &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; ومن&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/10.gif&quot;&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/16.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حالا من هی فکر میکنم....به تفاوت فکر خودم و دختر عمه ام.....!!!!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دیروز هم ولیمه....این عروس داماد تازه از سفر حج برگشته  بود....که انشااله خوشبخت بشن...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من هنوز موندم...که دنیا اینقدر پیشرفت کرده....اما فامیل های من هنوز تو ورطه دختر زود شوهر دادن...غرقن.&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/06.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt; پ ن اخر:&lt;/FONT&gt;عجب این لواشک زرشک ادم رو به حرف میاره ...از لواشک به چه چیزها که نرسیدیم....خودمونیم ها.&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/11.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 16 Dec 2009 11:29:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=zendegienegin&amp;postid=153</comments>
<dc:creator>zendegienegin</dc:creator>
<guid>http://zendegienegin.blogfa.com/post-153.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>2تیکه از 2 پازل.</title>
<link>http://zendegienegin.blogfa.com/post-152.aspx</link>
<description></description>
<pubDate>Wed, 02 Dec 2009 14:43:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=zendegienegin&amp;postid=152</comments>
<dc:creator>zendegienegin</dc:creator>
<guid>http://zendegienegin.blogfa.com/post-152.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خوشبختی دور نیست!</title>
<link>http://zendegienegin.blogfa.com/post-150.aspx</link>
<description>&lt;FONT color=#ff3300&gt;بعد&lt;/FONT&gt; &lt;FONT color=#cc0000&gt;نوشت:دوستان عزیز.....کی گفته من دیگه نمینویسم؟؟؟؟من همینجام در خدمتتون.....لطفا از این خیالات که برم و راحت بشید نکنید....&lt;/FONT&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چه قصه قشنگیه....قصه ای که  با سرکشی های گستاخانه جوونیمون شروع شد.....و با صبوری و سازشمون به خوشبختی رسید...... &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چه قصه قشنگیه.....قصه ای که اولش عشق نبود و اخرش به عشق رسید.....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اره قصه قشنگیه.... خوشحالم که نویسنده اش....اخرش رو خوب تموم کرد.!!!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;داشتم...توی ارشیوم....سرک میکشیدم.....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دیدم پارسال همین موقعها بود که ۲تا پست کذایی گذاشتم....&quot; خودت رو جای من بگذار&quot; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یادم اومد چقدر احساس عجز و ناتوانی در من بود و چقدر شکست خورده بودم......اما چون خواستم....تونستم بلند شم....و تلاش کنم...و بسازم تازه های خوب رو.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;امروز من از تموم اون احساسهای خستگی دورم.....امروز حس میکنم اونقدر نیرو دارم که کوه رو هم میتونم جا به جا کنم.....امروز فهمیدم....یک زن وقتی قدرتمنده که نگاه گرم عشق رو داشته باشه...و دیگه بس.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اره....من اون زنم....همون زنی...که روزگاری این خونه شده بود تموم درد و غم و حسهای بد و خاطرت بدترش.....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;امروز کمتر مینویسه...و اصلا دست نوشتنش رو گم کرده....؟؟؟!!!چون خیلی وقت بود که یادش رفته بود چه طور میشه از خوشبختی نوشت....و واسه همینه که هر بار این صفحه رو باز میکنه...نمیتونه چیزی بنویسه....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اخه خوشبختی که نوشتن نمیخواد....همش حسه .....یه حس خوب..&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شاید این اخرین پست از این خونه باشه....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خونه ای که ۵سال و نیمه....شاهده تموم بی پناهیام بوده....شاهد تموم خاطرات بد و به ندرت خوبم...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شاهد ۲۰تا ۲۵ سالگی از عمرم.....سالهای ناب جوونیم....که شد اشک و اه و تن لرزه های شبونه و استرسهای نفس گیر.....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شاهد اولین هم اغوشی های زندگیم....اولین روزهای پر دردسر ازدواجم......و دوران شیرین و تلخ حاملگیم.....و به دنیا اومدن تموم ارزوهام.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شاهد بالیدن پسرکم تا سن ۲سال و ۵ماهگی.....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این خونه....با تموم کوچیکیش.....شاهد خیلی چیزاست......و پر شده از خاطرات خوب و بیشتر بد من.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پارسال که ایران بودم....بعد اون اتفاق ....دلم میخواست اصلا به اینجا برنگردم....دلم میخواست حالا که مجبورم برگردم لا اقل تو این کشور یا تو این شهر....یا اصلا تو این خونه نباشه.....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خسته بودم....این خونه بوی بد روزهای زشت رو میداد....خیلی تلاش کردم هر جور شده..از این خونه بیام بیرون....اما نشد!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;انگار باید میبودم....باید میبودم....و سعی میکردم....اخرش رو خوب تموم کنم....باید میبودم...و جای این بدی رو به خوبی میدادم و بعد میرفتم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و حالا خوشحالم که بودم...و تونستم.....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حالا که از ته دل نفس میکشم...میبینم بویی جز بوی خوش ارامش نیس.....و این یعنی موفق شدم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از اون روزهای نفس گیر و پر تجربه که بگذرم....میرسم....به روزها ی خوب حالم....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این روزها....اینقدر سرمون شلوغه که توصیفی براش نیس....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یه خونه ۳ طبقه....و ۲نفر و نصفی ادم......&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این روزها تنها بودنمون خیلی پر رنگتر شده....۲نفری افتادیم به رنگ کردن خونه...و تونستیم تا حالا فقط طبقه پایین که شامل(نشیمن/اشپزخونه و دستشویی میشه رو رنگ کنیم )+راه پله ها.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;که همونم با عث شد...یه هفته نتونم دستم رو از شونه به پایین تکون بدم بس که درد میکرد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هفته بعدش...باز رفتیم دنبال خرید سنگ....فقط تونستیم...یک روز کامل پذیرایی رو سنگفرش کنیم....که باز باعث شد یک هفته راه رفتن و نشستنم دردناک باشه چون از ب اس ن به پایین پر شده بود از درد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و تو فکر کن....هنوز سنگ کردن کف اشپزخونه و دستشویی و هال کوچیک جلو در ورودی مونده....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تازه بعدشم...رنگ کردن طبقه دوم که شامل(۴اتاق خوابه که ۲تاش بزرگه و ۲ تاش کوچیک..و یه حمام)و بعدشم باز چوب کردن کفش&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/06.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تازه کاش فقط اینا باشه....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بعدشم میرسیم...به رنگ کردن...و چوب کردن...طبقه سومش....که میشه گفت زیر شیروونیه...که یک اتاق بزرگ و یک دسته.....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از اینم که تموم شه....باز میرسیم به انباری ته حیاط......&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/06.gif&quot;&gt;و بعد هم پله ها..............&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و حیاط رو هم که کلا گذاشتیم نزدیک بهار....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;وفکر نکنم تا اونموقع برای من جونی مونده باشه!!!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خدایی نوشتنش کلی بود چه برسه به انجام دادنش....اونم فقط&quot; ۲تایی&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;با یه بچه که دائم تو دست و پا وول میخوره و بهانه میگیره....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از جمع کردن وسایل این خونهو اسباب کشی که دیگه هیچی نگم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تازه خریدن وسایل نو هم که دیگه نپرس....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;همسری میگه بعد همه این کارا....نیاز به یه استراحت داریم...روی این مبنا تصمیم داشتیم عید نوروز....بریم دبی...و از اونور هم بریم مکه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اما.....مثل اینکه سعادتش نبود....چون با شنیدن خبر انفولانزا....منصرف شدیم....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حالا فعلا تصمیم گرفتیم....برای فستیوال بریم دبی....و از شما چه پنهون دنبال بلیط ارزونیم...چون بعد اینهمه مخارج خونه...من که فکر نکنم...یه پاپاسی هم برامون بمونه....!!!!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/02.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نمیدونم والا یا همسری ما زیادی سرخوشه یا ما زیادی خوش خیال.....تازه این و نگفتم که اول همسری پیشنهاد داد بریم نیویورک......&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/07.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اما با نگاه اینجوری بنده&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/16.gif&quot;&gt;به همون دبی فعلا قانعه.....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اما میخوام از دوستهای محترم ساکن دبی بپرسم که از چه تاریخ تا چه تاریخی فستیوال دبی برگزار میشه؟؟؟؟ ممنون میشم بهم بگید.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خوب از اینا هم که بگذریم....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کل کار دیگه هم دارم...باید دکتر خانوادگیمون و دندانپزشک و داروخونمون رو هم عوض کنیم....+مهد ایلیا خان.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تازه برای کلاس نقاشی ثبت نام کرده بودم....و توی لیست انتظارم و قرار بود هر وقت نوبتم شد برام نامه بفرستن که باز باید برم اون رو هم درست کنم...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;قرار بود این ماه همسری برام ماشین بخره...قبل این خونه هم یه روز رفتیم چند تا ماشین مامانی ناز هم دیدیم....اما با تموم این خرجها....دیگه باید دور اون یکی رو خط بکشم...&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/06.gif&quot;&gt;ای خدا کی میشه منه عشق ماشین رو به این ارزوم هم برسونی......اونم یه ماشین باحال!!!!!!(گفتم این جمله اخر رو بگم.....که اگه خواست یه وقت براورده کنه.....هرجور ماشینی نباشه&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot;&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/11.gif&quot;&gt;)&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اینروزا هم باز فکر ادامه تحصیل بدجور تو ذهنم لونه کرده....و برای عملی شدنش ۱سال به خودم وقت میدم.....به خاطر اینکه تا ایلیا مدرسه رو شروع نکنه....من نمیتونم برم سر درسم....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ای خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;میدونم صدام رو میشنوی چون وجودت و بیشتر از هر زمانی تو زندگیم احساس میکنم....حتی گرمی دستهای بزرگ و مهربونت رو.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خدایا اینهمه دلخوشی رو ازم نگیر......&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خدایا بیشتر از هر چیزی ارزوم سلامتیه....اول پسرکم و بعد همسر و خانواده و دوستام....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خدایا به قول نویسنده یه فیلمی.....:اگه تموم روزهای کودکی و پیری و شبها و روزهای مریضی....رو از عمر کم کنیم....خیلی روزهای کمی میمونه واسه زندگی کردن......خدایا بهم قدرتی بده که لا اقل همون روزها رو خوش زندگی کنم...و پر باشه ازتلاش.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خدایا....به تموم ادمها ی کره زمین.....یه دل پر خنده بده.....و یه دست مهربون...که دست هم رو بگیرن...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خدایا....توی دل کوچیک من....جا برای همه هست.....تو که حاکم دلمی.....منم که وزیرت...بیا دلم و پر کن از دوستای خوب دنیات.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#66cc00&gt;امین.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خدا نگهدار .  &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;                         &lt;FONT color=#33cc00&gt;  &lt;EM&gt;  &quot;باور کن پایان شب سیه....صبح سپید است.&quot;&lt;/EM&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;IMG src=&quot;http://img02.picoodle.com/img/img02/8/5/10/f_sham_8e554bb.jpg&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 30 Oct 2009 07:14:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=zendegienegin&amp;postid=150</comments>
<dc:creator>zendegienegin</dc:creator>
<guid>http://zendegienegin.blogfa.com/post-150.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>من ویک عمر چمدان غریبی....</title>
<link>http://zendegienegin.blogfa.com/post-149.aspx</link>
<description>دیروز یه روز پاییزی از اکتبر.....یه روز خاص بود. 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دیروز یه روز ابری خاکستری رنگ.....یک روز خاص بود.....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دیروز پر از احساسهای متفاوت بود...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پر از کلمات جور واجور.....که هیچکدومشون لیاقت کافی برای رسوندن پیام احساسی من رو نداشتند...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دیروز یه روز مهم بود...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;EM&gt;&quot;برای من&quot;.&lt;/EM&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دیروز این سینه سنگین بود و گلوم بغض غریبی داشت....و چشام هر لحظه پر میشد از اشک...و به اصرار عقل اونرو فرو میخورد و اجازه سر خوردن روی گونه های اتشینم رو نمی داد&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دیروز از زندگیم یه مزه ترش و شیرین داشت.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دیروز قلبم دلهره عجیبی داشت...و وجودم با همه این ها سراسر&lt;STRONG&gt;&lt;EM&gt; اشتیاق&lt;/EM&gt;&lt;/STRONG&gt; بود.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;...اره ....چرا دروغ؟؟؟؟      خوشحال بود در برابر غرور....وهویتی که شکست.....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;صدای اکوردئون....و خوندن اون خواننده .....و شعری که مناسبت عالی داشت.....بدجوری احساساتم رو به طغیان کشید....شعری که....اسمش &quot; &lt;STRONG&gt;&lt;EM&gt;کشور رویاهای من&lt;/EM&gt;&lt;/STRONG&gt; &quot; بود.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;همه میخندیدن.....و من در خودم هیاهوی عجیبی داشتم....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کاش میشد...ملیتم رو داشته باشم...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اما کدوم ملیت؟؟؟خاکم....؟؟یا...زادگاهم؟؟؟؟؟....و حالا این تکه کاغذ.......؟؟؟؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کاش هیچوقت طعم گس...مهاجرت رو نمیچشیدم......نه من....که حتی پدر و مادرم.....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کاش این فکر مردن توی  خاک غریب...یه لحظه ولم میکرد......&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چی میشد...منم کشوری داشتم...مثل اینجا....که بهش افتخار کنم...و دنبال هویت معتبر...اواره کره زمین نمیشدم....!!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چی میشد....جایی زندگی میکردم....که میتونستم....خیلی راحت....احساسهای رنگارنگم رو با مردم....به زبون قشنگ مادریم  میگفتم....و ترس اینکه اینجا این رفتار من عجیبه و خاص کلتور خودم....رو نداشتم....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چرا؟؟؟؟!!!!چرا این مردم...توی &quot;&lt;STRONG&gt;&lt;EM&gt;کشور رویایشون&lt;/EM&gt;&lt;/STRONG&gt;...&quot;  کشور خودشونن....و من فرسنگها راه دورتر....از کشور خودم.....در &quot;&lt;STRONG&gt;&lt;EM&gt;کشور رویاییم هستم&lt;/EM&gt;&lt;/STRONG&gt;&quot;.....چرا؟؟؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;EM&gt;&lt;U&gt;&quot;&quot;دیروز سوگند یاد کردم...که تا همیشه برای این کشور و قانون اون وفادار باشم.&quot;&quot;&lt;/U&gt;&lt;/EM&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دیروز بعد ۲۵ سال زندگی......از خاکی جدا.....زادگاهی جدا......صاحب هویتی کاغذی معتبر شدم....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از کشوری که فقط ۵ سال در اون زندگی کردم......&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;                 &lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://img67.imageshack.us/img67/3835/aks20royaee2028429.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt; پ ن۱:&lt;/FONT&gt;دیروز ....من به جشنی دعوت شدم....که در اون برگه نشنالیتایت هلندی رو با امضای ملکه... بعد سوگند من...وبه وسیله....شهردارشهرم....به من داده شد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;پ ن ۲:&lt;/FONT&gt;دیروز همه مهمونا خوشحال بودن...وهمه با چند دوست و همراه اومده بودن....عکس میگرفتن...و از ته دل میخندیدن.....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من هم.......با شریک تموم لحظه هام رفتم.......با ایلیای...مو طلایی...که موقع سوگند...و گرفتن نشنالیتایت....توی اغوشم بود...وبا نگاه  مطمئنی...همراهیم میکرد......&quot;ممنون همدمم&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ff3300&gt;پ ن ۳:&lt;/FONT&gt;این هفته.... هفته با برکت خوبی بود....مثل تموم سال.....این هفته ما بعد ۵ سال زندگی توی یه خونه خیلی خیلی نقلی.....صاحب...یه خونه حسابی بزرگ شدیم....خیلی خوشحالیم و گرفتار.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 23 Oct 2009 06:21:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=zendegienegin&amp;postid=149</comments>
<dc:creator>zendegienegin</dc:creator>
<guid>http://zendegienegin.blogfa.com/post-149.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ایلیا به مهد کودک میرود.</title>
<link>http://zendegienegin.blogfa.com/post-147.aspx</link>
<description>&lt;A href=&quot;http://lilypie.com/&quot;&gt;&lt;IMG height=80 alt=&quot;Lilypie - Personal picture&quot; src=&quot;http://lilypie.com/pic/2009/10/01/Udfk.jpg&quot; width=60 border=0&gt;&lt;IMG height=80 alt=&quot;Lilypie Third Birthday tickers&quot; src=&quot;http://lb3f.lilypie.com/MQA3p2.png&quot; width=400 border=0&gt;&lt;/A&gt; 
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گاه فکر میکنم...چگونه شد که همپای قدمهای کوچک تو شدم؟؟!!! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;همبازی بازیهای کودکانه ات....و شریک خنده های بی همتایت.....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گاه فکر میکنم....چه وقت متولد شده ام که امروز ۲ساله هستم؟؟؟؟چه وقت قد کشیده ام....که امروز هم قد تو ام؟؟؟؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چه وقت بزرگ شده ام که امروز با همه دنیای کودکیت....کودکی میکنم.....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ممنون پسرم...ممنون به خاطر همه لحظه ها و تجربه های ناب دوباره کودکی که به من دادی با همه تفاوتش!!!!!&lt;/P&gt;
&lt;DIV style=&quot;VISIBILITY: visible; WIDTH: 250px&quot;&gt;&lt;EMBED style=&quot;WIDTH: 250px; HEIGHT: 335px&quot; align=middle src=http://pics.picturetrail.com/static/swf/sviewer.swf width=250 height=335 type=application/x-shockwave-flash allowScriptAccess=&quot;sameDomain&quot; bgcolor=&quot;#000000&quot; wmode=&quot;transparent&quot; FlashVars=&quot;ql=2&amp;src1=http://pic80.picturetrail.com/VOL2104/9693740/blings/2/1350140&quot; quality=&quot;high&quot;&gt;&lt;/EMBED&gt; 
&lt;P style=&quot;MARGIN-TOP: 0px; TEXT-ALIGN: right; whitespace: no-wrap&quot;&gt;&lt;A href=&quot;http://www.picturetrail.com/misc/counter.fcgi?link=http%3A%2F%2Fwww.picturetrail.com%2Fbling%2Ffaves&amp;cID=978&quot;&gt;&lt;IMG src=&quot;http://pics.picturetrail.com/res/bling/get_bling_button.gif&quot; border=0&gt;&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;P&gt;                              &lt;SPAN id=share_image&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;صبح مثل همیشه...مثل اون بلبل خوش اواز ....که اول صبح اواز سر میده و روح ادم رو تازه میکنه....تو هم سحر خیزی..... تو اما اوازت رو با صدا کردن اسم من یا بابا اغاز میکنی....(ما ما/بابایی) &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تا یکی از ما عاشقونه بیاد و با سلام و صبح قشنگت به خیر عزیزم....خوب خوابیدی؟؟....که ضمیمه اش بوسه و اغوش  صمیمیه بغلت کنیم واز تو تختت بیاریم بیرون....تو کمی اروم خودت رو مثل پیشی ملوسه کتاب قصه ات...میمالی....و بعد میگی &quot;پو&quot;(بیسکوییت مخصوص بچه ها) نمیدونم...چی شد که تو هم مثل مامانیت عاشق شیرینی شدی.....و من از این بابت زیاد راضی نیستم.....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خلاصه بیسکوییت و شیر کاکائو رو میدم دستت ...و تو روی مبل اروم میشینی و منتظری تا تلویزیون رو روشن کنم...و شبکه zeppelin رو برات بزارم.....(بدجور وابسته به تلویزیونی...و من نمیدونم چطور این علاقه رو کم کنم....؟؟؟!!)&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;میرم تو اشپز خونه و نون پنیر و نون کره همیشگیت رو اماده میکنم....و میزارم تو بشقاب خودت....تا یواش یواش بهت بدم بخوریش...و میرم سراغ کارهای خودم...و تو هم هینجور که برنا مه میبینی ...با اسباب بازیهات بازی میکنی...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۷سپتامبر ۲۰۰۹:اولین روز شروع مهد .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ساعت ۸:۳۰ (۳روز در هفته)(۲شنبه صبح/۳شنبه صبح/۵شنبه ظهر)موقع اماده شدنته واسه مهد کودک.. &lt;/P&gt;
&lt;DIV style=&quot;VISIBILITY: visible; WIDTH: 425px&quot;&gt;&lt;EMBED style=&quot;WIDTH: 425px; HEIGHT: 290px&quot; align=middle src=http://pics.picturetrail.com/static/swf/sviewer.swf width=425 height=290 type=application/x-shockwave-flash quality=&quot;high&quot; FlashVars=&quot;ql=2&amp;src1=http://pic80.picturetrail.com/VOL2104/9693740/blings/2/1350146&quot; wmode=&quot;transparent&quot; bgcolor=&quot;#000000&quot; allowScriptAccess=&quot;sameDomain&quot;&gt;&lt;/EMBED&gt; 
&lt;P style=&quot;MARGIN-TOP: 0px; TEXT-ALIGN: right; whitespace: no-wrap&quot;&gt;&lt;A href=&quot;http://www.picturetrail.com/misc/counter.fcgi?link=http%3A%2F%2Fwww.picturetrail.com%2Fbling%2Ffaves&amp;cID=978&quot;&gt;&lt;IMG src=&quot;http://pics.picturetrail.com/res/bling/get_bling_button.gif&quot; border=0&gt;&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;&lt;/DIV&gt;.اوایل زیاد علاقه نداشتی و همش با کلمه (نکن/و نمام &quot;نمیخوام&quot;)مخالفت رو ابراز میکردی...کیفت رو هم اماده میکنم که توش یه عدد پمپرز و یه ظرف چاشت کوچیکه که توش یه میوه باید بزاریم تا اونجا با بچه های دیگه موقع میانوعده بخوری. 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;وای پسرم....نمیدونی چقدر این صحنه برام شیرینه....صحنه ای که کوله پشتیه کوچیک اسپادر منت رو میندازم پشتت و تو اروم اروم و مردونه راه میری و گاهی با دست کوچیکت دست من و میگیری و با خودت تکرار میکنی...(اسمون/درختا/زمین/هاپو....نی نی...برگ...)و من تموم راه عشق میکنم از هوای تازه دم صبح و ارامش دست کوچیک تو ...و خوشی صدای قشنگت....&lt;/P&gt;
&lt;DIV style=&quot;VISIBILITY: visible; WIDTH: 345px&quot;&gt;&lt;EMBED style=&quot;WIDTH: 345px; HEIGHT: 462px&quot; align=middle src=http://pics.picturetrail.com/static/swf/sviewer.swf width=345 height=462 type=application/x-shockwave-flash allowScriptAccess=&quot;sameDomain&quot; bgcolor=&quot;#000000&quot; wmode=&quot;transparent&quot; FlashVars=&quot;ql=2&amp;src1=http://pic80.picturetrail.com/VOL2104/9693740/blings/2/1350139&quot; quality=&quot;high&quot;&gt;&lt;/EMBED&gt; 
&lt;P style=&quot;MARGIN-TOP: 0px; TEXT-ALIGN: right; whitespace: no-wrap&quot;&gt;&lt;A href=&quot;http://www.picturetrail.com/misc/counter.fcgi?link=http%3A%2F%2Fwww.picturetrail.com%2Fbling%2Ffaves&amp;cID=978&quot;&gt;&lt;IMG src=&quot;http://pics.picturetrail.com/res/bling/get_bling_button.gif&quot; border=0&gt;&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;P&gt;از خونه تا مهد  فقط ۵ دقیقه با گامهای کوچیک و خلق بازیگوش تو...فاصله داره....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یک عمارت نه بزرگ و نه کوچیک به نام (de alm)....که شامل ۳در ورودی میشه....۳در که متعلق به ۳ گروه...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اخه این مدرسه شامل چند گروه سنیه...۱:بچه های ۲ تا ۴ سالpeuters    &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۲:بچه های دوره دبستان...که ۲گروه داره...بچه های کلاسای پایین تر و بالاتر....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خلاصه ما از اون دری که مربوط میشه به شما وارد میشیم...اول کیف و ژاکتت رو توی سالن اویز میکنیم....و بعد دست تو دست هم وارد کلاست میشیم...و به mieke ....میگیم &quot;goeie morgen mieke&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;صبح بخیر...و بعد تو میشینی روی صندلی کوچیکی که اندازه خودته...و جلوی یه میز قرار داره..همراه  بقیه دوستای هم سن و سالت...و مشغول میشی به درست کردن پازلی که از قبل اونجا گذاشته شده....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من هم کمی همراهیت میکنم...و بعد با یه بوسه باهات خداحافظی میکنم...&lt;/P&gt;
&lt;DIV style=&quot;VISIBILITY: visible; WIDTH: 425px&quot;&gt;&lt;EMBED style=&quot;WIDTH: 425px; HEIGHT: 319px&quot; align=middle src=http://pics.picturetrail.com/static/swf/sviewer.swf width=425 height=319 type=application/x-shockwave-flash allowScriptAccess=&quot;sameDomain&quot; bgcolor=&quot;#000000&quot; wmode=&quot;transparent&quot; FlashVars=&quot;ql=2&amp;src1=http://pic80.picturetrail.com/VOL2104/9693740/blings/2/1350142&quot; quality=&quot;high&quot;&gt;&lt;/EMBED&gt; 
&lt;P style=&quot;MARGIN-TOP: 0px; TEXT-ALIGN: right; whitespace: no-wrap&quot;&gt;&lt;A href=&quot;http://www.picturetrail.com/misc/counter.fcgi?link=http%3A%2F%2Fwww.picturetrail.com%2Fbling%2Ffaves&amp;cID=978&quot;&gt;&lt;IMG src=&quot;http://pics.picturetrail.com/res/bling/get_bling_button.gif&quot; border=0&gt;&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;P&gt;مهد تو متد خاصی نداره..و زیر نظر  .kinder stad هست.اونجور که برام توضیح دادن تو این دوره...تو فقط اشنا میشی با محیطی که محیط اموزشیه.اما احساس کنی که در خونه هستی.....اشنا میشی با ارتباط برقرار کردن با بچه هاوقرار گرفتن در گروه....و خصوصا زبان هلندی...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تو این دوره به تو شمردن اعداد و اشنایی و موارد استفاده از اب و کتاب...و اینجور چیزها رو یاد میگیری...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این هفته هم با دادن یک برگه بهم گفتن ...هفته اشنایی با کتاب کودک هست...و قراره با صبحانه ازتون پذیرایی بشه....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ساعت ۱۱:۴۵ میام دنبالت ....با خودم دوباره شیر کاکائو مورد علاقه ات رو و یک موز میارم...که توراه بخوری....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;                   &lt;FONT color=#ff6600&gt; ((وقتی به ایلیا میگم :ژست بگیر ازت عکس بندازم((:&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/05.gif&quot;&gt;))&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;DIV style=&quot;VISIBILITY: visible; WIDTH: 250px&quot;&gt;&lt;EMBED style=&quot;WIDTH: 250px; HEIGHT: 335px&quot; align=middle src=http://pics.picturetrail.com/static/swf/sviewer.swf width=250 height=335 type=application/x-shockwave-flash quality=&quot;high&quot; FlashVars=&quot;ql=2&amp;src1=http://pic80.picturetrail.com/VOL2104/9693740/blings/2/1350144&quot; wmode=&quot;transparent&quot; bgcolor=&quot;#000000&quot; allowScriptAccess=&quot;sameDomain&quot;&gt;&lt;/EMBED&gt; 
&lt;P style=&quot;MARGIN-TOP: 0px; TEXT-ALIGN: right; whitespace: no-wrap&quot;&gt;&lt;A href=&quot;http://www.picturetrail.com/misc/counter.fcgi?link=http%3A%2F%2Fwww.picturetrail.com%2Fbling%2Ffaves&amp;cID=978&quot;&gt;&lt;IMG src=&quot;http://pics.picturetrail.com/res/bling/get_bling_button.gif&quot; border=0&gt;&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;P&gt;وقتی میرسیم خونه...دوباره یکم تلویزیون میبینی و بازی میکنی..و بعد با هم دراز میکشیم تو ۲ساعتی میخوابی.....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ساعت های ۴:۳۰/۵ عصر...بیدار میشی....و من سینی غذات رو اماده میکنم ...و شما دوباره همونجور که بازی میکنی...اروم اروم میخوری...تا ساعت ۶که بابایی میاد خونه و تو عاشقونه بطرفش پرواز میکنی...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نا گفته نمونه که دقیقا از همون موقع که بیدار میشی...دائم منتظر بابا رضا هستی...و همش میگی...:ماما بابابی امد؟؟؟...ماما..دیدید  است؟؟و این یعنی اینکه من باید همش در تراس رو که رو به پارکینگ خونه هست رو باز کنم تا شما ببینی ماشین بابا اومده یا نه؟؟؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خلاصه ..بابایی که اومد خوردن هم وقتش تمومه...و فقط بازی ...بعد هم که خسته میشی...بابا یه بشقاب پسته میاره و باهم میشینین و پسته میخورین...و در کنارش هم ماست میوه ای...ساعت ۸:۳۰شب...یواش یواش اماده ات میکنم واسه خواب...و بعد باهم دندونات رو مسواک میکنیم...و بعد واسه بابا بوس میفرستی و میگی شب ببیر بابایی.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و منم میخوابونمت رو تختت و لالا (عروسک محبوب ایلیا) رو هم بغلت و چراغ خوابت رو روشن میکنم...شما میگی ماما لحاث لحاث..سده  سده ..این یعنی پتو رو هم بکشم روتون و شما سردته...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گاهی به خاطر اینکه طولش بدی ازم اب میخوای و من با لیوانت بهت اب میدم...و شب به خیر بهت میگم و میبوسمت...و شما با شب ببیر مامانی بدرقه ام میکنی...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و بعد خونه خالی میشه از اشتیاق و سر و صدای یه وروجک .....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اخر شب هم یک شیشه  شیر برات گرم میکنم و تو با ولع تا اخرش میخوری...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پسر قشنگم....فرشته مهربون زندگیم.....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;وجودت...بودنت...و تن کوچیکت...تو این خونه ...تموم فضاهای خالی قبل این ۲سال و نیم رو پر کرده...با عشق...و با هیجان....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;عزیز دلم....ممنون که با تموم خصلتهای زیبات اینهمه به لحظه هام...شادی بخشیدی....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ممنون که اونقدر فکرم با بودنت مشغوله...که جایی برای فکر کردن به لحظه های تنهاییم و غربتم نزاشتی....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;میدونی گلم....فکر میکنم..به طور ساده بگم... این.من نیستم که دارم کار بزرگی میکنم و تورو بزرگ میکنم....بلکه این تویی که مهربونی بزرگی در حقم میکنی و اینهمه زندگیم رو قشنگ میکنی....گاهی به اون لحظه هایی فکر میکنم...که تو بزرگ شدی و میری دنبال زندگیت و باز من میمونم و خونه خالی از تو....باید قدر این ثانیه ها رو بدونم زیباترینم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;میدونی...شاید بدجنسی باشه ...اما گاهی با خودم میگم...اگه مرد بودم...۱۰۰٪ زنم رو مجبور میکردم...۴تا بچه برام بدنیا بیاره....چقدر مرد بودن خوبه که ادم لذت پدر شدنش رو میچشه و. از دردش خبری نداره.....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اما اینم بگم که تجربه ۹ ماه با توبودن و درد بوجود اومدنت هیچ طعم دیگه ای تو زندگی نمیتونه جاش رو بگیره و این یه لحظه های خاصیه .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ایلیا ی من وقتی میگی&quot; ای لا لو&quot;( i love u)یا &quot;دوست دارم&quot;تموم اون لحظه های سخت یادم میره....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ازت میپرسم اسمت چیه؟؟؟و تو میگی ایییا مدنه کلی بابا رضا ذوق میکنه....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بهت میگیم ایلیا جان....میگی :&quot;زان&quot;(جان)&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ای قربون این شیرین زبونیت&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;در کل عزیز دلم...الان سعی داری حرف بزنی...و خیلی زود به یادت میسپری...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; عاشقونه دوستت دارم...پسرم.....وتورو در اغوش پر عشقم پرورش میدم....تو هم عاشقونه به دنیا و خدای خودت زندگی کن....که هیچ قدرتی مثل قدرت عشق نیس.....عشق کوچیک مو طلایی من.&lt;/P&gt;
&lt;DIV style=&quot;VISIBILITY: visible; WIDTH: 250px&quot;&gt;&lt;EMBED style=&quot;WIDTH: 250px; HEIGHT: 340px&quot; align=middle src=http://pics.picturetrail.com/static/swf/sviewer.swf width=250 height=340 type=application/x-shockwave-flash allowScriptAccess=&quot;sameDomain&quot; bgcolor=&quot;#000000&quot; wmode=&quot;transparent&quot; FlashVars=&quot;ql=2&amp;src1=http://pic80.picturetrail.com/VOL2104/9693740/blings/2/1350137&quot; quality=&quot;high&quot;&gt;&lt;/EMBED&gt; 
&lt;P style=&quot;MARGIN-TOP: 0px; TEXT-ALIGN: right; whitespace: no-wrap&quot;&gt;&lt;A href=&quot;http://www.picturetrail.com/misc/counter.fcgi?link=http%3A%2F%2Fwww.picturetrail.com%2Fbling%2Ffaves&amp;cID=978&quot;&gt;&lt;IMG src=&quot;http://pics.picturetrail.com/res/bling/get_bling_button.gif&quot; border=0&gt;&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;P&gt;              &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ff6600&gt;پ&lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt; ن۱:&lt;/FONT&gt;برای دیدن عکسهای خصوصی....به ادامه مطلب مراجعه کنید.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 30 Sep 2009 07:35:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=zendegienegin&amp;postid=147</comments>
<dc:creator>zendegienegin</dc:creator>
<guid>http://zendegienegin.blogfa.com/post-147.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>من و اینهمه خوشبختی.</title>
<link>http://zendegienegin.blogfa.com/post-146.aspx</link>
<description>تلفن رو کشیدم...تا صدای احتمالی زنگش....خواب نیمروزی پسرک مو طلایی رو بهم نریزه.....و اینجوری منم بتونم توی ارامش کمیاب خونه رشته های بهم ریخته مغزم رو متمرکز کنم و از زندگی بنویسم.... 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;منم و یه خیابون پر درخت.....یه جاده ساکت که خیلی به ندرت ممکنه شلوغ باشه....اصلا تموم این شهر همیشه ساکته.....گاهی فکر میکنم....اینهمه سکوت و ارامش این مردم...از کجاست...که اونطرف نیس؟؟؟(ایران)....&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اما دروغ نگم....من از این سکوت خوشم نمیاد.....من بزرگ شده همون شلوغی...همون های و هو..ام..&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اصلا من با این سکوت غریبه ام.....بهم نگو دیوونه.....میخوای منو بفهمی.....یه خط دور خودت بکش....&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;باد سرد اینروزها که لباسهای رنگ و وارنگ رو زیر کت ها و ژاکت ها قایم کرده....میگه که باز پاییز زود رس اینجا هم اومده...منتظر شبای طولانی و روزای کوتاهش هستم....تا باز دلتنگی رو از سر بگیرم...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اما این نشونه بدی نیس....&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;چرا که زندگی خوب است و من هم....خوبتر......&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;از پارسال همین رو زها بود که فهمیدم...بزرگ شدم....&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;فهمیدم برای بزرگ شدن ۲۵ سال وقتشه .......لا اقل برای من!!!!!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;همون موقع ها بود....که خودم و شکافتم و از ۱۰۰۰ توی پیله درد و غمم.....با یه نیروی پروانه ای بیرون خزیدم.....و وقتی بالهای قدرتم رو باز کردم.....باور کردم که پروانه زیبا هیچوقت ....زمان رو برای پرواز از دست نمیده.......&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;تو هم شاهد بودی....که این یکسال پر از نتیجه بودم.....نبودم؟؟؟!!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تقریبا ۱ماه و نیم میشه که از ایران برگشتم...و دقیقا از همون موقع که برگشتم....زندگیم شده مثل بهار...خوش بو و با طراوت....اونقدر قشنگ....که گاهی بهش شک میکنم.....و چه مزه ای میده ارامش واقعی....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;باورت میشه؟؟؟نه تورو خدا تو بگو.....باورت میشه من همون میترایی هستم...که هیچ جوره امیدی به خوب شدن زندگیم نداشتم....باورت میشه شریک زندگیم...۱۸۰درجه تغییر کرده......&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;باورت میشه ..؟؟؟؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;وای خدایا شکرت...ممنون که بالاخره جوونه صبر و تحمل و تلاشم به بار نشست...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;امسال قشنگترین ماه رمضون زندگی مشترکم بود....امسال تنها کنار سفره سحری و افطار نبودم....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شکرت بار الهی....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خیلی دوست داشتم زودتر از این بیام و اینجا از حال و روزم بنویسم...تا باز بشه خاطره.....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اما فرصت کم این روزها و خیال راحت و دل شاد....کمتر دست نوشتن میخواد....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مخصوصا اینکه اینروزها با همسری وارد یه بیزنس...کوچولو هم شدیم...که بیشتر کاراش به عهده خودمه....و از همتون میخوام با فرستادن انرژی مثبت برام....حتما حتما دعا کنید موفق بشم....چون کلی سرمایه توش گذاشتیم که اگه نشه حسابی اوضاعمون (البته مادی )خراب میشه...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خلاصه...بدجور گرفتار زندگی شدیم....بدجور....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پسرک هم که حسابی بزرگ و اقا شده....و گاهی شک میکنم این همون ماهی کوچولوی قلمبه خودمه....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شب ها....وقتی ایلیا ...لالا و پوه(عروسکاش)به بغل دست تو دست باباش میره واسه خواب...و هی از جلوی در نشیمن...واسه من بوس میفرسته و میگه ماما بب ببیر(bab bebeir)و ول کنم نیس....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دل من غنج میره....چای داغ رو میریزم تو فنجونم...و پر میشم از گرمای خوب ارامش....و چشمام اینقدر از تلاش روزانه خسته است...که دائم بسته میشه....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من این روزهام و این زندگیم رو این همسرم رو و این پسرک شیرین رو دوست دارم .......&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;امسال چه عطر خوشی داری پاییز....حتی سرمات هم دوست داشتنیه....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;میدونی....باورم شده که ما انسانها هر چی بخوایم رو میتونیم بدست بیاریم....حتی خوشبختی.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خوشحالم...که خواستم و تونستم....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;زندگی امروز من زاییده صبر و تلاشه منه..وحرفها ودلگرمیها و صبوری شما&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;برای امسال باز پرم از یک عالم هدف...که باید بهشون برسم...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;             &lt;IMG src=&quot;http://media.farsnews.com/Media/8612/ImageReports/8612040685/21_8612040685_L600.jpg&quot;&gt;                    &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پ ن ۱:پست بعد رو اختصاص میدم به عکس های اول روز مهد ایلیا و عکسهای خصوصی خودم و رضا...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شادیتون رو بیشتر از هر روز از خدا میخوام.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 21 Sep 2009 13:16:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=zendegienegin&amp;postid=146</comments>
<dc:creator>zendegienegin</dc:creator>
<guid>http://zendegienegin.blogfa.com/post-146.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>هنوز سبزیت پیداست....</title>
<link>http://zendegienegin.blogfa.com/post-145.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من دلم میلرزد..&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;لحظه بوسه افکار پریشان حالم...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بر تن بایر این کاغذ خطدار سفید....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;که مبادا تو بیفتی گم شی...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از لب کهنه خودکار سیاهی که کمی جوهره اش پس داده!!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من دلم میلرزد&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;که تورا تکه به تکه بنویسد&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;که تورا...لنگ زند&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و تو از دست بری&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پس من از هر چه سیاهی است بدم می اید&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و تورا &lt;FONT color=#66cc00&gt;سبز&lt;/FONT&gt; نوشتن زیباست&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;با همان نیم مداد &lt;FONT color=#009900&gt;سبز&lt;/FONT&gt; کودکی ام....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;که اگرسبزی او کم شده است...و شکسته سر و کمرنگ شده&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یا اگر نم بدهد رنگ تورا&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مثل خودکار سیاه....و تورا پس بدهد&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;باز هم زیبایی&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#33cc33&gt;سبز&lt;/FONT&gt; و &lt;FONT color=#00cc00&gt;سبز&lt;/FONT&gt;و روح افزایی......&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;                             &lt;A href=&quot;http://www.shereno.com/image.php?op=newsimgf2&amp;var=MTI1MjIzNjcwMi0xMjM4MDUyNzE0LmpwZw==&quot; target=_out alt=&quot;براي نمايش تمام صفحه عکس کليک کنيد&quot;&gt;&lt;IMG class=img_border alt=&quot;نقد و نظرسنجي فوتو هايکو&quot; src=&quot;http://www.shereno.com/image.php?op=newsimg2&amp;var=MTI1MjIzNjcwMi0xMjM4MDUyNzE0LmpwZw==&amp;w=250&quot; align=right border=0&gt;&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پ ن۱:شعر از اقای محمد رضا حیدری.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پ ن ۲:وقتی &lt;A href=&quot;http://nimdaayereh.persianblog.ir/&quot; target=_blank&gt;اینجا&lt;/A&gt; رو خوندم....نتونستم احساسم رو به کاغذ نیارم....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خواستم بگم...من هنوز پرم از بعض اینهمه جبر زمانه. &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 10 Sep 2009 08:46:51 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=zendegienegin&amp;postid=145</comments>
<dc:creator>zendegienegin</dc:creator>
<guid>http://zendegienegin.blogfa.com/post-145.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>2سالگیه ...یه پسر شیرین</title>
<link>http://zendegienegin.blogfa.com/post-143.aspx</link>
<description></description>
<pubDate>Wed, 02 Sep 2009 07:29:56 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=zendegienegin&amp;postid=143</comments>
<dc:creator>zendegienegin</dc:creator>
<guid>http://zendegienegin.blogfa.com/post-143.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>میتی بعد از مدتها...</title>
<link>http://zendegienegin.blogfa.com/post-142.aspx</link>
<description></description>
<pubDate>Tue, 18 Aug 2009 09:44:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=zendegienegin&amp;postid=142</comments>
<dc:creator>zendegienegin</dc:creator>
<guid>http://zendegienegin.blogfa.com/post-142.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
