تبليغاتX
من و ماهی کوچولوم

من و ماهی کوچولوم

کاش میشد عشق را تفسیر کرد...رنگ چشمان تو را تعبیر کرد....

Lilypie - Personal pictureLilypie Third Birthday tickers

 

گاه فکر میکنم...چگونه شد که همپای قدمهای کوچک تو شدم؟؟!!!

همبازی بازیهای کودکانه ات....و شریک خنده های بی همتایت.....

گاه فکر میکنم....چه وقت متولد شده ام که امروز ۲ساله هستم؟؟؟؟چه وقت قد کشیده ام....که امروز هم قد تو ام؟؟؟؟

چه وقت بزرگ شده ام که امروز با همه دنیای کودکیت....کودکی میکنم.....

ممنون پسرم...ممنون به خاطر همه لحظه ها و تجربه های ناب دوباره کودکی که به من دادی با همه تفاوتش!!!!!

                             

صبح مثل همیشه...مثل اون بلبل خوش اواز ....که اول صبح اواز سر میده و روح ادم رو تازه میکنه....تو هم سحر خیزی..... تو اما اوازت رو با صدا کردن اسم من یا بابا اغاز میکنی....(ما ما/بابایی)

تا یکی از ما عاشقونه بیاد و با سلام و صبح قشنگت به خیر عزیزم....خوب خوابیدی؟؟....که ضمیمه اش بوسه و اغوش  صمیمیه بغلت کنیم واز تو تختت بیاریم بیرون....تو کمی اروم خودت رو مثل پیشی ملوسه کتاب قصه ات...میمالی....و بعد میگی "پو"(بیسکوییت مخصوص بچه ها) نمیدونم...چی شد که تو هم مثل مامانیت عاشق شیرینی شدی.....و من از این بابت زیاد راضی نیستم.....

خلاصه بیسکوییت و شیر کاکائو رو میدم دستت ...و تو روی مبل اروم میشینی و منتظری تا تلویزیون رو روشن کنم...و شبکه zeppelin رو برات بزارم.....(بدجور وابسته به تلویزیونی...و من نمیدونم چطور این علاقه رو کم کنم....؟؟؟!!)

میرم تو اشپز خونه و نون پنیر و نون کره همیشگیت رو اماده میکنم....و میزارم تو بشقاب خودت....تا یواش یواش بهت بدم بخوریش...و میرم سراغ کارهای خودم...و تو هم هینجور که برنا مه میبینی ...با اسباب بازیهات بازی میکنی...

۷سپتامبر ۲۰۰۹:اولین روز شروع مهد .

ساعت ۸:۳۰ (۳روز در هفته)(۲شنبه صبح/۳شنبه صبح/۵شنبه ظهر)موقع اماده شدنته واسه مهد کودک..

.اوایل زیاد علاقه نداشتی و همش با کلمه (نکن/و نمام "نمیخوام")مخالفت رو ابراز میکردی...کیفت رو هم اماده میکنم که توش یه عدد پمپرز و یه ظرف چاشت کوچیکه که توش یه میوه باید بزاریم تا اونجا با بچه های دیگه موقع میانوعده بخوری.

وای پسرم....نمیدونی چقدر این صحنه برام شیرینه....صحنه ای که کوله پشتیه کوچیک اسپادر منت رو میندازم پشتت و تو اروم اروم و مردونه راه میری و گاهی با دست کوچیکت دست من و میگیری و با خودت تکرار میکنی...(اسمون/درختا/زمین/هاپو....نی نی...برگ...)و من تموم راه عشق میکنم از هوای تازه دم صبح و ارامش دست کوچیک تو ...و خوشی صدای قشنگت....

از خونه تا مهد  فقط ۵ دقیقه با گامهای کوچیک و خلق بازیگوش تو...فاصله داره....

یک عمارت نه بزرگ و نه کوچیک به نام (de alm)....که شامل ۳در ورودی میشه....۳در که متعلق به ۳ گروه...

اخه این مدرسه شامل چند گروه سنیه...۱:بچه های ۲ تا ۴ سالpeuters   

۲:بچه های دوره دبستان...که ۲گروه داره...بچه های کلاسای پایین تر و بالاتر....

خلاصه ما از اون دری که مربوط میشه به شما وارد میشیم...اول کیف و ژاکتت رو توی سالن اویز میکنیم....و بعد دست تو دست هم وارد کلاست میشیم...و به mieke ....میگیم "goeie morgen mieke"

صبح بخیر...و بعد تو میشینی روی صندلی کوچیکی که اندازه خودته...و جلوی یه میز قرار داره..همراه  بقیه دوستای هم سن و سالت...و مشغول میشی به درست کردن پازلی که از قبل اونجا گذاشته شده....

من هم کمی همراهیت میکنم...و بعد با یه بوسه باهات خداحافظی میکنم...

مهد تو متد خاصی نداره..و زیر نظر  .kinder stad هست.اونجور که برام توضیح دادن تو این دوره...تو فقط اشنا میشی با محیطی که محیط اموزشیه.اما احساس کنی که در خونه هستی.....اشنا میشی با ارتباط برقرار کردن با بچه هاوقرار گرفتن در گروه....و خصوصا زبان هلندی...

تو این دوره به تو شمردن اعداد و اشنایی و موارد استفاده از اب و کتاب...و اینجور چیزها رو یاد میگیری...

این هفته هم با دادن یک برگه بهم گفتن ...هفته اشنایی با کتاب کودک هست...و قراره با صبحانه ازتون پذیرایی بشه....

ساعت ۱۱:۴۵ میام دنبالت ....با خودم دوباره شیر کاکائو مورد علاقه ات رو و یک موز میارم...که توراه بخوری....

                    ((وقتی به ایلیا میگم :ژست بگیر ازت عکس بندازم((:))

وقتی میرسیم خونه...دوباره یکم تلویزیون میبینی و بازی میکنی..و بعد با هم دراز میکشیم تو ۲ساعتی میخوابی.....

ساعت های ۴:۳۰/۵ عصر...بیدار میشی....و من سینی غذات رو اماده میکنم ...و شما دوباره همونجور که بازی میکنی...اروم اروم میخوری...تا ساعت ۶که بابایی میاد خونه و تو عاشقونه بطرفش پرواز میکنی...

نا گفته نمونه که دقیقا از همون موقع که بیدار میشی...دائم منتظر بابا رضا هستی...و همش میگی...:ماما بابابی امد؟؟؟...ماما..دیدید  است؟؟و این یعنی اینکه من باید همش در تراس رو که رو به پارکینگ خونه هست رو باز کنم تا شما ببینی ماشین بابا اومده یا نه؟؟؟

خلاصه ..بابایی که اومد خوردن هم وقتش تمومه...و فقط بازی ...بعد هم که خسته میشی...بابا یه بشقاب پسته میاره و باهم میشینین و پسته میخورین...و در کنارش هم ماست میوه ای...ساعت ۸:۳۰شب...یواش یواش اماده ات میکنم واسه خواب...و بعد باهم دندونات رو مسواک میکنیم...و بعد واسه بابا بوس میفرستی و میگی شب ببیر بابایی.

و منم میخوابونمت رو تختت و لالا (عروسک محبوب ایلیا) رو هم بغلت و چراغ خوابت رو روشن میکنم...شما میگی ماما لحاث لحاث..سده  سده ..این یعنی پتو رو هم بکشم روتون و شما سردته...

گاهی به خاطر اینکه طولش بدی ازم اب میخوای و من با لیوانت بهت اب میدم...و شب به خیر بهت میگم و میبوسمت...و شما با شب ببیر مامانی بدرقه ام میکنی...

و بعد خونه خالی میشه از اشتیاق و سر و صدای یه وروجک .....

اخر شب هم یک شیشه  شیر برات گرم میکنم و تو با ولع تا اخرش میخوری...

پسر قشنگم....فرشته مهربون زندگیم.....

وجودت...بودنت...و تن کوچیکت...تو این خونه ...تموم فضاهای خالی قبل این ۲سال و نیم رو پر کرده...با عشق...و با هیجان....

عزیز دلم....ممنون که با تموم خصلتهای زیبات اینهمه به لحظه هام...شادی بخشیدی....

ممنون که اونقدر فکرم با بودنت مشغوله...که جایی برای فکر کردن به لحظه های تنهاییم و غربتم نزاشتی....

میدونی گلم....فکر میکنم..به طور ساده بگم... این.من نیستم که دارم کار بزرگی میکنم و تورو بزرگ میکنم....بلکه این تویی که مهربونی بزرگی در حقم میکنی و اینهمه زندگیم رو قشنگ میکنی....گاهی به اون لحظه هایی فکر میکنم...که تو بزرگ شدی و میری دنبال زندگیت و باز من میمونم و خونه خالی از تو....باید قدر این ثانیه ها رو بدونم زیباترینم.

میدونی...شاید بدجنسی باشه ...اما گاهی با خودم میگم...اگه مرد بودم...۱۰۰٪ زنم رو مجبور میکردم...۴تا بچه برام بدنیا بیاره....چقدر مرد بودن خوبه که ادم لذت پدر شدنش رو میچشه و. از دردش خبری نداره.....

اما اینم بگم که تجربه ۹ ماه با توبودن و درد بوجود اومدنت هیچ طعم دیگه ای تو زندگی نمیتونه جاش رو بگیره و این یه لحظه های خاصیه .

ایلیا ی من وقتی میگی" ای لا لو"( i love u)یا "دوست دارم"تموم اون لحظه های سخت یادم میره....

ازت میپرسم اسمت چیه؟؟؟و تو میگی ایییا مدنه کلی بابا رضا ذوق میکنه....

بهت میگیم ایلیا جان....میگی :"زان"(جان)

ای قربون این شیرین زبونیت

در کل عزیز دلم...الان سعی داری حرف بزنی...و خیلی زود به یادت میسپری...

 عاشقونه دوستت دارم...پسرم.....وتورو در اغوش پر عشقم پرورش میدم....تو هم عاشقونه به دنیا و خدای خودت زندگی کن....که هیچ قدرتی مثل قدرت عشق نیس.....عشق کوچیک مو طلایی من.

             

پ ن۱:برای دیدن عکسهای خصوصی....به ادامه مطلب مراجعه کنید.

 


ادامه مطلب

+ نوشته شده چهارشنبه 8 مهر138811:6 توسط خانومی |


ادامه مطلب

+ نوشته شده چهارشنبه 11 شهریور138811:0 توسط خانومی |

     
ادامه مطلب

+ نوشته شده دوشنبه 31 فروردین138811:49 توسط خانومی |

 
ادامه مطلب

+ نوشته شده چهارشنبه 9 بهمن138710:17 توسط خانومی

(
ادامه مطلب

+ نوشته شده پنجشنبه 14 آذر138713:20 توسط خانومی |


ادامه مطلب

+ نوشته شده چهارشنبه 3 مهر138712:33 توسط خانومی |

  
ادامه مطلب

+ نوشته شده پنجشنبه 23 خرداد138711:11 توسط خانومی |

       
ادامه مطلب

+ نوشته شده سه شنبه 31 اردیبهشت138712:39 توسط خانومی |


ادامه مطلب

+ نوشته شده جمعه 30 فروردین138721:29 توسط خانومی |


ادامه مطلب

+ نوشته شده پنجشنبه 8 فروردین138720:49 توسط خانومی |


ادامه مطلب

+ نوشته شده دوشنبه 29 بهمن138615:31 توسط خانومی |


ادامه مطلب

+ نوشته شده چهارشنبه 19 دی138612:39 توسط خانومی |


ادامه مطلب

+ نوشته شده پنجشنبه 29 آذر138612:22 توسط خانومی |

 
ادامه مطلب

+ نوشته شده شنبه 19 آبان13869:53 توسط خانومی |


ادامه مطلب

+ نوشته شده دوشنبه 23 مهر138616:43 توسط خانومی |


ادامه مطلب

+ نوشته شده جمعه 30 شهریور138618:35 توسط خانومی |

 
ادامه مطلب

+ نوشته شده جمعه 19 مرداد138615:3 توسط خانومی |

                                  


ادامه مطلب

+ نوشته شده جمعه 12 مرداد138614:13 توسط خانومی |


ادامه مطلب

+ نوشته شده پنجشنبه 4 مرداد138611:19 توسط خانومی |


ادامه مطلب

+ نوشته شده شنبه 23 تیر138610:35 توسط خانومی |

................. ..................