تبليغاتX
من و ماهی کوچولوم

من و ماهی کوچولوم

کاش میشد عشق را تفسیر کرد...رنگ چشمان تو را تعبیر کرد....

تلفن رو کشیدم...تا صدای احتمالی زنگش....خواب نیمروزی پسرک مو طلایی رو بهم نریزه.....و اینجوری منم بتونم توی ارامش کمیاب خونه رشته های بهم ریخته مغزم رو متمرکز کنم و از زندگی بنویسم....

منم و یه خیابون پر درخت.....یه جاده ساکت که خیلی به ندرت ممکنه شلوغ باشه....اصلا تموم این شهر همیشه ساکته.....گاهی فکر میکنم....اینهمه سکوت و ارامش این مردم...از کجاست...که اونطرف نیس؟؟؟(ایران)....

اما دروغ نگم....من از این سکوت خوشم نمیاد.....من بزرگ شده همون شلوغی...همون های و هو..ام..

اصلا من با این سکوت غریبه ام.....بهم نگو دیوونه.....میخوای منو بفهمی.....یه خط دور خودت بکش....

باد سرد اینروزها که لباسهای رنگ و وارنگ رو زیر کت ها و ژاکت ها قایم کرده....میگه که باز پاییز زود رس اینجا هم اومده...منتظر شبای طولانی و روزای کوتاهش هستم....تا باز دلتنگی رو از سر بگیرم...

اما این نشونه بدی نیس....

چرا که زندگی خوب است و من هم....خوبتر......

از پارسال همین رو زها بود که فهمیدم...بزرگ شدم....

فهمیدم برای بزرگ شدن ۲۵ سال وقتشه .......لا اقل برای من!!!!!

همون موقع ها بود....که خودم و شکافتم و از ۱۰۰۰ توی پیله درد و غمم.....با یه نیروی پروانه ای بیرون خزیدم.....و وقتی بالهای قدرتم رو باز کردم.....باور کردم که پروانه زیبا هیچوقت ....زمان رو برای پرواز از دست نمیده.......

تو هم شاهد بودی....که این یکسال پر از نتیجه بودم.....نبودم؟؟؟!!!

تقریبا ۱ماه و نیم میشه که از ایران برگشتم...و دقیقا از همون موقع که برگشتم....زندگیم شده مثل بهار...خوش بو و با طراوت....اونقدر قشنگ....که گاهی بهش شک میکنم.....و چه مزه ای میده ارامش واقعی....

باورت میشه؟؟؟نه تورو خدا تو بگو.....باورت میشه من همون میترایی هستم...که هیچ جوره امیدی به خوب شدن زندگیم نداشتم....باورت میشه شریک زندگیم...۱۸۰درجه تغییر کرده......

باورت میشه ..؟؟؟؟

وای خدایا شکرت...ممنون که بالاخره جوونه صبر و تحمل و تلاشم به بار نشست...

امسال قشنگترین ماه رمضون زندگی مشترکم بود....امسال تنها کنار سفره سحری و افطار نبودم....

شکرت بار الهی....

خیلی دوست داشتم زودتر از این بیام و اینجا از حال و روزم بنویسم...تا باز بشه خاطره.....

اما فرصت کم این روزها و خیال راحت و دل شاد....کمتر دست نوشتن میخواد....

مخصوصا اینکه اینروزها با همسری وارد یه بیزنس...کوچولو هم شدیم...که بیشتر کاراش به عهده خودمه....و از همتون میخوام با فرستادن انرژی مثبت برام....حتما حتما دعا کنید موفق بشم....چون کلی سرمایه توش گذاشتیم که اگه نشه حسابی اوضاعمون (البته مادی )خراب میشه...

خلاصه...بدجور گرفتار زندگی شدیم....بدجور....

پسرک هم که حسابی بزرگ و اقا شده....و گاهی شک میکنم این همون ماهی کوچولوی قلمبه خودمه....

شب ها....وقتی ایلیا ...لالا و پوه(عروسکاش)به بغل دست تو دست باباش میره واسه خواب...و هی از جلوی در نشیمن...واسه من بوس میفرسته و میگه ماما بب ببیر(bab bebeir)و ول کنم نیس....

دل من غنج میره....چای داغ رو میریزم تو فنجونم...و پر میشم از گرمای خوب ارامش....و چشمام اینقدر از تلاش روزانه خسته است...که دائم بسته میشه....

من این روزهام و این زندگیم رو این همسرم رو و این پسرک شیرین رو دوست دارم .......

امسال چه عطر خوشی داری پاییز....حتی سرمات هم دوست داشتنیه....

میدونی....باورم شده که ما انسانها هر چی بخوایم رو میتونیم بدست بیاریم....حتی خوشبختی.

خوشحالم...که خواستم و تونستم....

زندگی امروز من زاییده صبر و تلاشه منه..وحرفها ودلگرمیها و صبوری شما

برای امسال باز پرم از یک عالم هدف...که باید بهشون برسم...

                                

پ ن ۱:پست بعد رو اختصاص میدم به عکس های اول روز مهد ایلیا و عکسهای خصوصی خودم و رضا...

شادیتون رو بیشتر از هر روز از خدا میخوام.

+ نوشته شده دوشنبه 30 شهریور138816:47 توسط خانومی |

 

من دلم میلرزد..

لحظه بوسه افکار پریشان حالم...

بر تن بایر این کاغذ خطدار سفید....

که مبادا تو بیفتی گم شی...

از لب کهنه خودکار سیاهی که کمی جوهره اش پس داده!!!

من دلم میلرزد

که تورا تکه به تکه بنویسد

که تورا...لنگ زند

و تو از دست بری

پس من از هر چه سیاهی است بدم می اید

و تورا سبز نوشتن زیباست

با همان نیم مداد سبز کودکی ام....

که اگرسبزی او کم شده است...و شکسته سر و کمرنگ شده

یا اگر نم بدهد رنگ تورا

مثل خودکار سیاه....و تورا پس بدهد

باز هم زیبایی

سبز و سبزو روح افزایی......

                             نقد و نظرسنجي فوتو هايکو

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

پ ن۱:شعر از اقای محمد رضا حیدری.

پ ن ۲:وقتی اینجا رو خوندم....نتونستم احساسم رو به کاغذ نیارم....

خواستم بگم...من هنوز پرم از بعض اینهمه جبر زمانه. 

+ نوشته شده پنجشنبه 19 شهریور138812:17 توسط خانومی |


ادامه مطلب

+ نوشته شده چهارشنبه 11 شهریور138811:0 توسط خانومی |

................. ..................